زندگی کوروش

اذهب الى الأسفل

default زندگی کوروش

پست من طرف AMIR في الأربعاء يناير 23, 2008 3:17 pm

آستیاژ یکی از پادشاهان ماد بود در واقع اخرین پادشاه ماد ها . دختر استیاژ با یکی از فرمانروایان فارس ازدواج میکند. مدتی بعد استیاژ خواب می بیند که از شکم دخترش یک تاک انگور بیرون امده و تمام ایران را پوشانده . استیاژ بسیار پریشان می شود در نتیجه از منجمین خود می خواهد که خوابش را تعبیر کنند. انها نیز اینگونه تعبیر می کنند که از دختر تو فرزندی به دنیا می اید که فرمانروایی را از تو می گیرد. بنابراین استیاژ فرمان میدهد پس از اینکه نوه اش به دنیا امد او را بکشند. او این کار را بر عهده ی یکی از فرماندهان خود می گذارد. در اینجا روایات متعددی امده است که معتبر ترین انها اینگونه است :
فرمانده که نمی تواند کودک را بکشد او را به یک روحانی زرتشت میسپارد تا بزرگش کند. سپس لباس او را در اورده به خون اغشته می کند و نزد استیاژ می برد. این روحانی زرتشت کوروش را بزرگ می کند و به او مهارت های جنگی را می اموزد و همچنین او را با گیاهان دارویی اشنا می کند. زمانی که کوروش به سن 16 سالگی می رسد تصمیم میگیرد حقیقت را به او بگوید. بنابراین از کوروش می خواهد که قول دهد که با شنیدن حقیقت تصمیم به انتقام نگیرد و این موضوع را با هیچکس در میان نگذارد. کوروش قبول می کند و روحانی ماجرا را برای او تعریف می کند. کوروش بعد از شنیدن ماجرا با خود می اندیشد که جایگاه وی انجا نیست بنابراین تصمیم میگیرد که خود را به جایگاهی برساند که در شان او باشد. کوروش به مدت یک سال در این باره می اندیشد که چگونه می تواند به جایگاه اصلی خود باز گردد و در نهایت به این نتیجه میرسد که باید از طریق ارتش وارد شود. بنابراین وارد ارتش شد.
کوروش مدتی پس از ورودش به ارتش بدلیل توانای هایش طولی نکشید که پنج سرباز را به او سپردن ومدتی بعد ده سرباز تا اینکه پس از مدتی فرمانده صد سرباز شد. پدر کوروش که همان حکمران فارس بود و داماد استیاژ تصمیم به مقابله با استیاژ می کند وسپاه جمع اوری می کند. استیاژ هم که متوجه ماجرا می شود سپاهی جمع می کند . یک روز استیاژ برای دیدن سان نظامی سپاهش می رود و کوروش را که جلوی افرادش ایستاده بود می بیند و چون کوروش شباهت زیادی به پدرش داشت کمی تامل می کند و به کوروش نگاه می کند سپس ازاو می پرسد : پدر تو کیست ؟ به دلیل انکه در ان زمان ایرانیان دروغ را یکی از گناهان بزرگ می دانستند و کوروش هم نمی خواست دروغ گوید و گناه کند به استاژ پاسخ می دهند که کسی نمی داند پدر من کیست. استاژ به فرمانده سپاهش دستور می دهد که تحقیق کند پدر این جوان کیست و برای این کار یک روز به اومحلت میدهد. این فرمانده همان کسی بود که جان کوروش را در کودکی نجات داده بود. بعد از سان فرمانده کوروش را نزد خود می خواند و حقیقت را از او می پرسد. کوروش نیز حقیقت را می گوید و ازانجایی که کوروش به خودش اجازه فرار نمی دهد از فرمانده اش می خواهد که اجازه دهد تا با پنج نفر به عنوان سپاه طلایه پیش دشمن رود و سپس بقیه بیایند. فرمانده قبول می کند و فردای ان روز به استیاژ می گوید کسی از پدر او چیزی نمی دانست. استاژ به شدت عصبانی می شود و او را بیرون می کند. کوروش به نزد پدرش می رود و زمانی که جلوی پدرش می ایستد پدرش می گوید ایا اینه جلوی من اورده اید ؟ کوروش می گوید خیر پدر من پسر تو هستم و داستان را برای پدرش تعریف می کند. پدر کوروش را در اغوش میگیرد و اشک در چشمانش جمع می شود. زمانی که کوروش علت گریه ی پدرش را می پرسد پدر پاسخ میدهد که در مهمانی ( پادشاهان ماد هر ماه جشن می گرفتند البته انها نه ماه داشتند.) برای ان فرمانده غذای مخصوصی اوردند و پس از اتمام غذا استیاژ طعم غذا را از وی می پرسد و او پاسخ می دهد که لذیذ ترین غذای عمرش بود سپس استیاژ به او می کوید این گوشت تن پسرت بود و به سر اشپز دستور می دهد که سر پسرش را نشانش دهد و در نهایت به او می گوید : عاقبت کسی که به پادشاهش خیانت کند این است و او را در حالت بیهوشی رها می کند.
خلاصه کوروش نامه ی استعفای خود برای استیاژ می فرستد و استیاژ پاسخ می دهد تو دیگر سرباز من نیستی . کوروش با استیاژ می جنگد و پیروز می شود ولی اجازه بی احترامی به استیاژ را تا پایان عمر استیاژ به کسی نمیدهد. کوروش با خاله ی خود ازدواج می کند(در ان زمان این ازدواج هیچ ایرادی نداشت) و اصول تیر اندازه و ارابه سواری را به او می اموزد.
در مورد فعالیت های کوروش و کشورگشایی هایش زیاد صحبت شده و من از گفتنش صرف نظر می کنم.
avatar
AMIR

تعداد پستها : 9
Registration date : 2008-01-23

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد